چهل روز گذشت
اما من هنوز باور نکردم . وقتی که خبر رو شنیدم نزدیک بود سکته کنم !
درست یادم اونروز امتحان ریاضی داشتیم منم به همین دلیل سه روزی رو که وقت داشتم نه تلویزیون نگاه کردم نه رادیو گوش دادم و نه onشدم صبح که سوار سرویس شدم دوستم بدون هیچ مقدمه ای خبر رو بهم داد .اول باور نکردم آخه مائده عادت داره از این شوخی های مسخره بکنه ولی وقتی رسیدیم به مدرسه دیدم یکدفعه دوستم مهشاد پرید تو بغلمو گفت خدا نمی تونست کس دیگه ای رو بگیره .
دنیا رو سرم خراب شد خلاصه امتحان رو هر جوری بود دادم اومدم بیرون.....................
الان همه فکر میکنن تو تیز هوشان که از این کارا نمیکنن ! نه جانم از ۳۰۰ نفر حداقل ۲۸۸ نفر داشتن گریه میکردن بقیم بهشون شوک وارد شده بود یا اینکه داشتن دوستاشون رو آروم می کردن حتی ۳ نفر از دبیرامنونم گریه کردنو شروع کردن و ۱نفر هم وقتی خبر رو شنید فشارش افتاد پایین و امتحان رو با ۱ ساعت تاخیر شروع کرد
................داشتم می گفتم وقتی رسیدم خونه هیچکس نبود می دونستم مامانم اینا تا ساعت ۸ نمی یان برا همین اونقدر گریه کردم که از خستگی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت یک ربع ل=به هشت بود و چشامم حسابی پف کرده بود وقتی مامانم پرسید چرا چشام پف کرده ؟گفتم که سرم خیلی درد می کرد و به خاطر خستگی زیاده اما مامانم فهمید چون وقتی من زیاد گریه می کنم یا شوکه می شم خون دماغ می شم لباس های منم نشانگر این موضوع بود
دیگه دل و دماغ ندارم
خداحافظ
راستی دیروز تولدش بود
پس تبریک و تسلیت



